Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-qformat:yes; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; mso-para-margin-top:0cm; mso-para-margin-right:0cm; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0cm; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-fareast-font-family:"Times New Roman"; mso-fareast-theme-font:minor-fareast; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin;}

تا هست خدا در دل من کرب و بلا هست

از درد غمت گریه بی چون و چرا هست

این دشت زیارتکده ی منظر توست

بی روی تو عالم همه در آتشِ آه ست

 این قدر نگو یار نمانده ست و غریبم

تا دختر زهرا و ابر مرد خدا هست

تو تیغ بده تا که به طوفان غیورم

معلوم شود زینب تو مرده و یا هست

از هل مِن پر سوز تو فهمیده دل من

در قافله ی نیزه سواران توجا هست

هر هاجر خونین جگری هدیه ای آورد

ای کعبه من حال بگو نوبت ما هست؟

تو ناز نفرما که بمیرند به پایت

یک گوشه ی چشمی که کفن پوش دوتا هست

من کار به برگشت پسرهام ندارم

خوش هستم از این که دو نفس با تو مرا هست

دوباره در دل من خیمه‌ی عزا نزنید

نمک به زخم من و زخم خیمه‌ها نزنید

شکسته‌تر ز منِ پیر دیگر این جا نیست

مرا زمین زده است اکبرم، شما نزنید

برای آن که نمیرم ز شرم مادرتان

میان این همه لبخند دست و پا نزنید

خدا کند که بگوید کسی به قاتلتان

فقط نه این که دو بی‌کس، دو تشنه را نزنید

که در برابر چشمان مادری تنها

سر دو تازه جوان را به نیزه‌ها نزنید

منم زینب که در کوی محبت منزلی دارم

در این منزل خدایا من حق آب و گلی دارم

برادر جان بیا لطف کن و مشکن دل زینب

که با دل با تو دلبر تا که هستم محفلی دارم

ملاقات خدا رفتن گرامی هدیه می خواهد

گران قدری ولی من هدیه ی نا قابلی دارم

برادر کن قبول از خواهر خود این دو قربانی

کز این دریای خون من هم امید ساحلی دارم

علیّ اکبرت رفت و شد از دست نبی سیراب

تو دلبند مرا سیراب کن من هم دلی دارم

سر موئی نگردد کم ز داغ آن دو از صبرم

بده حکم شهادت را که صبر کاملی دارم

زینب آمد دست طفلانش به دست

کز تو ام با آنچه ام در دست است

این دو از بهر فنا آماده اند

دو غلام تو، نه خواهر زاده اند

دستشان از کار چون کوتاه شد

ناله شان تیری به قلب شاه شد

در بر آن دو بی روان پیکر گرفت

وآن دو بی جان را چو جان در بر گرفت

در حرم آورد و بنهاد و نشست

هر که بُد از مرد و زن از جای جست

غیر زینب کز مصیبت صبر کرد

مُرد امّا خیمه بر خود قبر کرد

نامد از خیمه در آن ساعت برون

تا نگردد محنت آن شه فزون

زینب همان شكوه كه ناموس غیرت است

زینب كه در مدینه قرق بود معبرش

زینب همان كه فاطمه از هر نظر شده است

از بس كه رفته این همه این زن به مادرش

زینب همان كه زینت بابای خویش بود

در كربلا شدند پسرهاش زیورش

کودکانی عاشق و دلداده پروردم حسین

تا جوان گشتند قربان تو آوردم حسین

شیرشان دادم که شیر کربلای تو شوند

هر دو را نذر علی اکبرت کردم حسین

گر چه نا قابل ترین هدیه دو طفل زینبند

اذن تو درمان بود بر قلب پر دردم حسین

داغ این دو پیش مظلومی تو هیچ است هیچ

من پریشان تو بین قوم نا مردم حسین

کودکانم جای خود گر رخصتی بر من دهی

سینه و پهلو سپر دور تو می گردم حسین

غیرت این دو ز جنس غیرت سقای توست

هر دو را رزمنده ی راه تو پروردم حسین

در وجود این دو صبر و طاقت این درد نیست

بنگرند از کینه نیلی چهره ی زردم حسین

ای به قربان تو و پیکر تو پیکرها
ای به قربان موی خاکی تو معجرها
امر کن تا که بیفتند بپایت سرها
آه- در گریه نبینند تو را خواهرها
از چه یا فاطمه یا فاطمه بر لب داری
مگر از یاد تو رفته است که زینب داری
حاضرم دست به گیسو بزنم- رد نکنی
خیمه را با مژه جارو بزنم- رد نکنی
حرف از سینه و پهلو بزنم- رد نکنی
شد که یک بار به تو رو بزنم- رد نکنی؟!
تن تو گر که بیفتد تن من می افتد
تو اگر جان بدهی گردن من می افتد
دلم آشفته و حیران شدو...حرفی نزدم
نوبت رفتن یاران شدو...حرفی نزدم
اکبرت راهی میدان شدو...حرفی نزدم
در حرم تشنه فراوان شدو...حرفی نزدم
بگذار این پسران نیز به دردی بخورند
این دو تا شیر جوان نیز به دردی بخورند
نذر خون جگرت باد،جگر داشتنم
سپرسینه ی تو"سینه سپر"داشتنم
خاک پای پسران تو پسر داشتنم
سر به زیرم مکن ای شاه به سر داشتنم
سر که زیر قدم یار نباشد سر نیست
خواهری که به فدایت نشود خواهر نیست
راضی ام این دو گلم پرپر تو برگردند
به حرم بر روی بال و پر تو برگردند
له شده مثل علی اکبر تو برگردند
دست خالی اگر از محضر تو برگردند
دستمال پدرم را به سرم می بندم
وسط معرکه چادر ،کمرم می بندم

تو گرفتاری و من از تو گرفتارترم
تو خریداری و من از تو خریدارترم
من که از نرگس چشمان تو بیمارترم
بخدااز همه غیر از تو جگردار ترم
امتحان کن که ببینی چقدر حساسم
بخداوند قسم شیرتر از عباسم
بگذارم بروی،باز شود حنجرتو؟!
یا به دست لبه ای کند بیفتد سر تو
جان انگشت تو افتد پی انگشترتو
می شودجان خودت گفت به من خواهرتو؟
طاقتم نیست ببینم جگرت می ریزد
ذره ذره به روی نیزه سرت می ریزد

ام المصائب     مادر دردم

ای ماهم دو ستاره هدیه آوردم

سالار زینب

تنها شدی ای       تنها پناهم

دو کودک من     باشد سپاهم

جز این ندارم      سرو سامانی

دو اسماعیل آوردم بهر قربانی

سالار زینب

حال دلم را      بسمل ندارد

این هدیه ی من     قابل ندارد

دیگر نمانده    صبر و شکیبی

غریب مادر مزن حرف از غریبی

سالار زینب

با اشک دیده    شستم رویشان

شانه کشیدم        بر گیسویشان

این دو کفن پوش      مرد نبردند

آرزو دارم که دیگر بر نگردند

سالار زینب

در مناي‌ تو خليلم‌ مادر دو اسمعليم‌

كن‌ قبول‌ درگه‌ خود اين‌ دو احسان‌ قليلم‌
اين‌ دو زينب‌ زاده‌ هستند
عاشق‌ و دلداده‌ هستند
بهر تو آماده‌ هستند
يا اخا المظلوم‌ حسين‌ جان‌
بيقرار بيقرارم‌ دو گل‌ نشكفته‌ دارم‌

تا كنم‌ پرپر بپايت‌ صد دل‌ آشفته‌ دارم‌
از غريبي‌ ات‌ چه‌ سازم‌
كاش‌ مي‌شد جان‌ ببازم‌
در رهت‌ اي‌ بي‌ نيازم‌
يا اخا المظلوم‌ حسين‌ جان‌
اين‌ فداي‌ اكبر تو اين‌ فداي‌ اصغر تو رأسشان‌ گردد به‌ روي‌ نيزه‌ها دور سر تو
جان‌ نثار و باوفايند
رأس‌ پاكت‌ را فدايند
مانع‌ سنگ‌ جفايند

ای دلربا ای نازنین

طفلان زینب را ببین

بر حلقه ی مویت اسیرند

دورت بگردند و بمیرند

جانم حسین  جانم حسین جان

تا هستم و تا زنده ام

از هدیه ام شرمنده ام

ای دلبرم دلم غمین است

دار و ندار من همین است

جانم حسین  جانم حسین جان

ای من بقربان سرت

سوی تو آمد خواهرت

در سینه ی خود ناله دارد

همراه خود دو لاله دارد

جانم حسین  جانم حسین جان

خون خدا خون شد دلم

از هدیه ی ناقابلم

من دل به تو بستم حسین جان

باشد تهی دستم حسین جان

جانم حسین  جانم حسین جان

تنهایی ات را دیده اند

هر دو کفن پوشیده اند

گر جسمشان شد پاره پاره

فدای طفل شیر خواره

جانم حسین  جانم حسین جان

 

زینب که بود عالم غم را خدای صبر
در غربت دیار ستم آشنای صبر
معنا گرفت ماتم عظمی چو جاگرفت
بر شانه‌های زینب کبری همای صبر
مجموعه‌ی مصائب دنیا به او رسید
ایوب هم نبودچو او مبتلای صبر
در کودکی بدید که در کوچه‌های شهر
سیلی زدند مادر او را برای صبر
تا تیغ کینه فرق پدر را دو نیمه کرد
دختر گذاشت بر سر زخمش دوای صبر
از زهر فتنه جان برادر چو پر کشید
خواهر کشید بر سر و چشمش عبای صبر
خارج شد از منی به تمنای کربلا
تا کربلا بگشت برایش منایِ صبر
خون‌های کربلا همه می‌گشت پایمال
تا زینبی نداشت به لب کیمیای صبر

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آبان ۱۳۹۲ساعت 1:4  توسط کربلایی مهدی دولتی   |